هر یک از ما استقلال از خدا را انتخاب کردهایم.
ما آفریده شدیم تا با خدا راه برویم، اما استقلال را به رابطه با او ترجیح دادهایم. دنیای امروز به ما میگوید «هر کاری دلت میخواهد بکن» و «فقط به حرف دلت گوش بده». کتاب مقدس اسم این را گناه میگذارد: نه فقط زیر پا گذاشتن قانون، بلکه بار سنگینِ اینکه بخواهیم خدای خودمان باشیم؛ باری که سرانجام از پا درمان میآورد. و درست در همین خستگی است که ندای بازگشت به خانه، نزد خدا، را میشنویم.
«همه گناه کردهاند و از جلال خدا کوتاه میآیند.»
آیا تا به حال از تکیه بر خودتان خسته شدهاید؟
گناه چیزی بیش از زیر پا گذاشتن قانون است؛ شکستن یک رابطه است. واژهای که کتاب مقدس برای گناه به کار میبرد یعنی «به هدف نزدن»؛ یعنی نرسیدن به آنچه خدا برای ما در نظر داشته است. ما بهطور طبیعی ترجیح میدهیم خودمان بر زندگیمان فرمان برانیم، نه اینکه بگذاریم خدا فرمانروا باشد (اشعیا 53:6). این نگرش بر همهچیزِ زندگیمان اثر میگذارد. نتیجهاش فاصله است: فاصله از خدا، از دیگران، و حتی از خودمان.
چرا استقلال اینقدر جذاب است؟ چون سپردن اختیار به خدا مثل از دست دادن کنترل به نظر میرسد. میخواهیم هویتمان را خودمان بسازیم و داستان زندگیمان را خودمان بنویسیم. اما نگه داشتن این توهم، تلاشی بیوقفه میطلبد. شبکههای اجتماعی وعده میدهند که میتوانیم تصویری بینقص از خودمان بسازیم، اما خودمان فاصلۀ میان آن پروفایل و آدم واقعی را خوب میدانیم. پشت این استقلال، ترس پنهان است: ترس از قضاوت شدن، ترس از دست دادن کنترل، ترس از کافی نبودن. تلاش برای اینکه خدای خودمان باشیم، به زندان تبدیل میشود.
وقتی خدا را کنار میگذاریم، پرستش را کنار نمیگذاریم. فقط چیزهای دیگری را میپرستیم. موفقیت وعدۀ ارزشمند بودن میدهد. عشق وعدۀ کامل شدن. پول وعدۀ امنیت. اینها چیزهای خوبی هستند، اما ما آنها را جای خدا مینشانیم. وقتی آفریدهها باری را به دوش بکشند که فقط خدا میتواند بکشد، میشکنند. و ما هم همراهشان میشکنیم.
این به آن معنا نیست که ما تا حد ممکن بد هستیم. به این معناست که هیچ بخشی از وجود ما از گناه دستنخورده نمانده است. اگر به حال خودمان رها شویم، گرفتار میمانیم. ما به نجات نیاز داریم، نه فقط به نصیحت.
آیات کتاب مقدس
«همۀ ما چون گوسفندان، گمراه شده بودیم، و هر یک از ما به راه خود رفته بود.»
«همه گناه کردهاند و از جلال خدا کوتاه میآیند.»
«و امّا شما به سبب نافرمانیها و گناهان خود مرده بودید.»
به این فکر کنید
- به چه معنا گناه، بیش از آنکه زیر پا گذاشتن قانون باشد، به رابطه مربوط است؟
- کجای زندگیتان این کشش را میبینید که بخواهید خودتان فرمانروای زندگیتان باشید؟
چرا آن را «گناه» بنامیم و نه فقط اشتباه؟
چون اشتباه، اتفاقی است. کتاب مقدس چیز عمیقتری را تشخیص میدهد: یک الگو، نه فقط یک خطای تصادفی. ما اتفاقی از خدا دور نمیشویم؛ خودمان این راه را انتخاب میکنیم، حتی وقتی میدانیم درست نیست. کلمۀ «اشتباه» یعنی اطلاعات بهتری لازم دارید. کلمۀ «گناه» یعنی به دلی تازه نیاز دارید. فرقش مثل فرقِ سکندری خوردن روی یک پله است با آگاهانه رفتن در جادهای که از اساس اشتباه است.
آیا مردم اساساً خوب نیستند؟
ما هم توانایی زیباییهای خیرهکننده را داریم و هم توانایی شرارتهای هولناک را؛ اغلب در یک روز. هنر میآفرینیم و جنایت میکنیم. عدالت میخواهیم، اما به آدمها آسیب میزنیم. اگر انسانها ذاتاً خوب بودند، تاریخ شکل دیگری داشت. کتاب مقدس هر دو را توضیح میدهد: ما به صورت خدا آفریده شدهایم (برای همین زیبایی در ما هست)، اما علیه او شوریدهایم (برای همین شرارت در ما هست). دانستن اینکه باید بهتر باشیم، ما را بهتر نمیکند. ما به نجات نیاز داریم.
چرا خدا اهمیت میدهد برای چه کسی زندگی میکنم؟
ماهیای را تصور کنید که از آب «آزاد» شده. آزاد نیست؛ دارد میمیرد. شما طوری طراحی شدهاید که در رابطه با خدا زندگی کنید. اینکه خدا وفاداری شما را میخواهد، از سر احساس ناامنی نیست؛ از سر محبت به شماست. پدر خوب بچهاش را از سم دور نگه میدارد، نه برای اینکه کنترلش کند، بلکه برای اینکه از او محافظت کند. دعوت خدا به بازگشت، برای ارضای غرور او نیست؛ برای زندگی شماست. شما نمیتوانید دور از سرچشمۀ حیات شکوفا شوید.
دربارۀ کسانی که هرگز انجیل را نشنیدهاند چطور؟
کتاب مقدس میگوید همه از طریق آفرینش و وجدان شناختی از خدا دارند (رومیان 1:20). خدا بر اساس آنچه هر فرد میداند عادلانه داوری میکند. میتوانیم به شخصیت او اعتماد کنیم: داور تمام زمین آنچه درست است انجام خواهد داد (پیدایش 18:25). سؤال واقعی این نیست «آیا خدا منصف خواهد بود؟» بلکه «آیا ما این خبر را خواهیم رساند؟» وظیفۀ ما رساندن آنچه دریافت کردهایم است، نه محدود کردن رحمت خدا.
